درد و دل با خدا
خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم ؟
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نا مردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی،زمین و اسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
خداوندا اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه دیوار بگشایی لبت بر کاسه مسی قیر اندوه بگذاری و قدری آنورتر عمارت های مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟
خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت
خداوندا تو مسوولی
خدواندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سر شار است
درد و دل با خدا
مه 18, 2011 بدست gajamoo2









