Feeds:
Posts
Comments

Archive for the ‘بندرانزلی’ Category

Shahin Najafi Gajamoo

سلام پیل مردای
خب ایسی؟
نخایم کل داستان َ باز َ کونم چون خودت دانی کـَرَه از چی حرف زنم و کـَرَه چی گویم پس نگران هیچی نوابوستن
مگر اَمان بمرده ایم کی تو غصه بخوری سر اون جریان؟
من کی رقمی نی یم ولی مطمئن بوبون هنوز مردی و مردانگی اَمی ایران درون خصوصن انزلیچیان میان نهه که همه تره میرد پیل مردای
کافی ه لب تر بوکونی بمیر
اولین کسی کی تره میره گجموی ه
باقی ش بماند

Read Full Post »

Tramadol Shahin Najafi Gajamoo

چند روزی ه از سفر قندهار برگشتم 🙂 اما حوصله ی نوشتن ندارم
نمی دونم چمه!
من ی که حتی اجازه نمی دادم یه روز وبلاگ م به روز نمونه،حالا نزدیک به دو ماه ه که بدون مطلب مونده!
نه اینکه مطلب ی ندارم،برعکس تا دلتون بخواد مطلب و حرف برای گفتن دارم اما نمیدونم چرا حس ش نیست
خیلی زور زدم اما هر بار مطلب نوشته شده را انداخت م تو سطل زباله
آخرین بار تصمیم گرفتم یه مطلب شخصی برای شاهین عزیزم ” نجفی ” بنویسم،دوست ی که هر وقت به آهنگ زیبای ” مامان ” ش گوش میدم کلی اشک از چشام می ریزه
می خواستم بهش بگم رفیق،وقت ی می تونی مث ” مامان ” شعر زیبا بگی،بخونی و اشک امثال منو که به این راحت ی درنمیاد، دربیاری چرا همین سبک رو دنبال نمی کنی؟
چرا به سبک و سیاق آلبوم زیبای ” ترامادول ” ت ادامه نمیدی وقتی می دونی و باید بدونی طرفداران زیادتری خواهی داشت؟
بهش بگم روزی که با وحید نجفی اومده بودی تولد برادرزاده م،حالا اون برای خودش خانوم ی شده و یکی از طرفداران پر و پا قرص شعر و آهنگ های توئه
خیلی حرفای دیگه بود تا بهش بگم اما انگار امروزم روز من و شاهین عزیزم نبود تا باهاش درد و دل کنم

Read Full Post »

Ahmad Zibaram Gajamoo

نگاه کن
چه فروتنانه بر درگاهِ نجابت به خاک می‌شکند
رخساره‌یی که توفان‌اش
مسخ نیارست کرد.
چه فروتنانه بر آستانهٔ تو به خاک می‌افتد
آن که در کمرگاهِ دریا
دست حلقه توانست کرد.
نگاه کن
چه بزرگ‌وارانه در پای تو سر نهاد
آن که مرگ‌اش
میلاد ِپُر هیاهوی هزار شه‌زاده بود.
نگاه کن

Ahmad - zibaram

زنده یاد احمد شاملو این شعر زیبا را برای احمد زیبرم عزیز سروده بود که قصد دارم در ادامه این بزرگوار را به شما معرفی کنم
احمد زیبرم متولد 1324 و در خانواده‌ای ماهیگیر در شهر بندرانزلی بدنیا آمد که  پس از پایان دوران سربازی در یکی از کتابخانه‌های شهرداری در تهران مشغول به کار شد و از اواخر دهه چهل به سازمان چریکهای فدایی خلق پیوست که در بسیاری از عملیات‌های این سازمان در تهران حضور داشت
می گویند، هنگامی که ماموران ساواک در یکی از محلات جنوب شهر تهران او را شناسایی کرده بودند، احمد زیبرم به داخل منزلی پناه برد. او که می‌دانست ماموران در پی دستگیری او بوده و در این راه به هر کاری دست می‌زنند، برای اینکه به ساکنین آن خانه آسیبی نرسد آنها را به زیر زمین هدایت کرد و از خانم صاحب خانه درخواست چادر و یک ظرف کرد و مبلغی بابت آنها به آن خانم پرداخت (خبرنگاری که این نکته را در روزنامه‌های آن زمان درج کرده بود با مشکلات بسیار زیادی روبرو گشت). او ظرف را با کمک چادر به سینه خود بست و مهماتش را داخل آن جا داد. احمد زیبرم هنگامی که تا آخر با ماموران ساواک جنگید در نهایت با آخرین گلوله و سیانور مانند بسیاری دیگر از چریکهای فدایی خلق به زندگیش خاتمه داد که زنده به دست ساواک نیفتد.
زنده یاد احمد زیبرم زمان مرگ 27 سال بیشتر نداشت / روح شاد نام و خاطره ش همیشه جاویدان

Read Full Post »

dooghoala Gajamoo

دوغ پلا یکی از چندین غذاهای خیلی سنتی و خوشمزه ی ما گیلانی ها خصوصن انزلیچیاس که این روزا رو به فراموشی ست، چراشو نمی دونم شاید به جهت کلاس گذاشتن در بین خونواده ها و اینکه شکل و شمایل اولیه دوغ پلا و البته شناور شدن برنج داخل ظرفی پر از دوغ محلی به مذاق عده ای از جوانان امروزی خوش نیاید اما باید بپذیریم که این نوع غذا حداقل تا پایان دهه ی پنجاه و حتی اوایل دهه شصت بین ما انزلیچیا متداول بوده که بنده هنوز فراموشش نکردم و جاتون خالی امروز بیاد اون روزهای خوش، ناهار دوغ پلا داشتم که عکس ش را در تصویر مشاهده می کنید.

Doogh-pala Gajmoo

مواد لارم برای تهیه دوغ پلا :

دوغ محلی یا دوغ با برند چوپان که بهترین دوغ تست شده در تهیه این نوع غذاست
برنج دمی یا آبکش شده به مقدار لازم
خیار محلی یا درختی به مقدار لازم
درار که محتویاتش همان نعنای سابیده شده به همراه سبزی معطری بنام خلواش و نمک
سیرخام
ماهی شور یا کولی شور یا ماهی دودی
یک عدد ظرف یا بشقاب گود

doogh pala Gajamoo

یک لیوان دوغ را در ظرفی گود ریخته و سپس جهت طعم دار کردن دوغ مقدار درار داخل آن ریخته و با یک قاشق به خوبی آن را هم زده،سپس خیار را سالادی خرد کرده و داخل دوغ ریخته و به دنبال آن مقداری برنج پخته شده که البته قبلش باید کمی سرد شود تا گرمای برنج دوغ داخل ظرف را گرم نکند.
سپس سیر را می توانید ریز ریز کرده داخل محتویات ظرف ریخته و هم زنید یا اینکه به طریق دیگری که میل دارید میل نمایید که همین عمل را هم می توانید با ماهی شور انجام داده که سلیقه ایست اما وجودشان الزامیست و یادتان باشد هر مقدار برنج داخل ظرف می ریزید مقدار دوغ باید برنج مورد را پوشش دهد تا خوشمزه تر شود/ تمام 😀

Read Full Post »

Bahar Gajamoo

درسلول را باز كردند وجوا ن را هول دادند داخل سلول ! . دست ما مور كه به پشت جوان خورد ، مثل اينكه هزاران سوزن به پشتش فرو كرده اند . چند قدم جلوتر ايستاد چشمانش تار مي ديد . كف پايش مي سوخت . گيج ومات همانطور سرپا ايستاده بود.
پيرا هنش به زخم پشتش چسبيده بود . كم كم گيجي اش برطرف مي شد! .
چشمانش بهتر مي ديد . كف پايش هم چنان مي سوخت . جواني بود قد
بلند ، قوي هيكل و سيه چرده . از ته سلول صدايي شنيد كه مي گفت : جوان چرا سر پا ايستادي
بيا بشين .
جوان تازه متوجه شد كه يك مرد انتهاي سلول روي زمين نشسته و پا هايش را دراز
كرده است .
جوان رفت و كنار مرد نشست . مرد پرسيد : خيلي كتكت زدند ؟ . جوان گفت نه،من كم طاقتم !! .
جوان موقعيتش را سنجيد ، سلول تقريبن دو متردر سه متربا ديوارهاي كچي كثيف كه جا به جا روي ديوارها نوشته هائي به چشم مي خورد .
مرد پرسيد: پشت وپاهات مي سوزه ؟ .
جوان گفت : اره .
مرد گفت عيب نداره عادت مي كني !! .
جوان به مرد نگاهي كرد . مرد جثه اي ضعيف داشت ،موهاي جلوي سرش ريخته بود ، به كف پا ها يش نگاه كرد
جا به جا ترك خورده بود .لبخندي بركنج لب داشت !! .
مرد پرسيد : كي تورو گرفتند ؟ امروز صبح . سر قرار لو رفتي ؟ . نه ريختند محل كارم منو گرفتند .
مرد به جوان گفت : كفشهاتو در بيار، درد پاهات كمتر ميشه .
جوان كفشهايش را دراورد . جورابهايش براثر ضربه هاي كابل تكه تكه شده و به زخمهاي كف پايش چسبيده بود .
مرد گفت : حالا تكه هاي جورابها يت رااز پاهات جدا كن ، درد داره ولي آگه اين كارو نكني زخمات دير خوب ميشه ودرد بيشتري مي كشي .
جوان با اينكه درد زيادي مي كشيد ا ين كار را كرد .
مرد گفت : حالا بايد پيراهنت را كه به زخمهاي پشتت چسبيده از زخمها جدا كنيم . با خنده گفت : تحمل داشته باش . مرد پيراهن را كه به زخمهاي پشت جوان چسبيده بود با وسواس جداكرد. درد زيادي داشت ولي
جوان تحمل كرد . زخمها دوباره شروع به خونريزي كردند .
مرد گفت : عيب نداره كمي خون مياد بعد وا ميسه ، دردش هم كمتر ميشه . مرد گفت : حالا پاهاتو مثل من درا ز كن
تا كف پاهات هوا بخوره ، دردش كمتر ميشه . مرد پرسيد : اهل كجا هستي ؟
جوان گفت : پهلوي چي هستم .
مرد گفت ياد حسن نيك داوودي به خير تكه تكه اش كردند حرفي نزد ،اگر حرف زده بود من الان هفت كفن پوسانده بودم !!. مرد هم چنا ن لبخندي گوشه لبش بود .
جوان شروع به گريستن كرد . مرد همانطور كه لبخند بر لب داشت گفت : درد دارد ولي بايد تحمل كني !! . جوان هق هق كنان گفت : از درد نيست كه گريه مي كنم ! .
مرد پرسيد : پس چته ؟ . جوان گفت : من حرف زدم ، نتوانستم شكنجه را تحمل كنم ! .
لبخند مرد محو شد . پرسيد : همه چي رو لو دادي ؟ . جوان با سر جواب منفي داد . لبخند باز برلبان مرد نشست . جوان همچنان مي گريست . مرد دستي به سر جوان كشيدوگفت : جبران كن
وجبران كردن راهش گريه كردن نيست . تو بايد روحيه ات را بدست بياري .
جوان گفت : من عضو علني تشكيلاتم هستم ،چهار، پنج تا از خونه هاي بچه هاي مخفي را من اجاره كرده ام ،كمكهاي مالي وامكانات رامن از هوا دارا جمع مي كنم وبه تشكيلات ميرسانم .
يكي از بچه ها كه رابط من بودسر قرار لو رفت ، زير شكنجه طاقت نياورد واسم مرا داد .
مرد پرسيد : چه قدرحرف زدي ؟ . جوان گفت : ادرس يكي از خونه هاراكه ميدانستم كسي ديگه از اونجا استفاده نمي كنه واسم چها رتفر از هوا دارا را . مرد لبخند بر لب پرسيد :
بازم كسي را مي شناسي ؟ . جوان گريه كنان گفت اره . مرد پرسيد : فردا چه مي خواهي بكني ؟ . جوان گريه كنان گفت : نميدانم ،طاقت شكنجه را ندارم . مرد پرسيد : بازجو كيه جوان گفت : (‌ حسيني ) . جوان هم چنان ميگريست . مرد لبخند برلب دو باره دستي به سر جوان كشيدوگفت : اگه گريه نكني وكمي ارام بگيري من يه راه بهت نشون ميدم كه فردا جلوي ( حسيني ) در بياي . تويه قهرمان ميتوني بشي جوان گريه نكن !! .
ارامش مرددر جوان هم تاثير كرد. گريه اش قطع شدوارام نشست . درد كف پاهايش كمتر شده بود . مرد گفت : فردا ديگر چيزي نگو !!! . ( حسيني ) از ان مادر قحبه هاست خيلي بي رحم است ( چون تو روز اول حرف زده اي فردا وقتي سكوت تورا به بيند فشار بيشتري به تو خواهد اورد ،چند برا بر بيشتر ازانچه كه اگر از اول حرف نمي زدي ) . اين كارتو بيشتر از ان ارزش داردكه اگر ازاول حرف نمي زدي !! . به بين همه رفقايت چشمشان به تو است
چشمان جوان برقي زد . مرد گفت : شكنجه اولش درد داره !! بعد از مدتي ديگه درد را حس نمي كني ! فقط اولش را بايد تحمل كني !! . جوان تصميمش را گرفته بود وكاملن ارام بود .
زمان به كندي مي گذشت ومرد همچنان لبخند بر كنج لبش بود .
در سلول باز شد وماموري ا مد وجوان را برد . لبخند از كنج لبان مرد محو شد .

هفت ، هشت ساعت گذشت . ديگر لبان مرد به لبخند باز نبود .نگران ومظطرب بود . ا و پهلوي چيها را خوب مي شنا خت . با حسن در پلي تكنيك درس مي خواند دو سال جلوتراز حسن بود .با هم وا بسته به يك تشكيلات بودند . به سلول نور طبيعي نمي رسيد ،شبانه روز يك لامپ كم نور روشن بود ولي مرد حدس مي زد غروب شده است .

درسلول باز شد . دو نفر ما مور جوان را كشان كشان اوردند ، كف سلول ولش كردند ورفتند .
مرد به جوان نزديك شد . جوان به زحمت لبانش را باز كرد ، گفت ( چيزي نگفتم ) . مرد بر كنج لبانش لبخند هميشگي نشست . مرد در يك بر رسي از وضعيت جوان متوجه شد كه ( حسيني ) جاي سالمي براي جوان نگذاشته ودست چپ جوان هم شكسته . مرد جوان را از وسط سلول به گوشه اي كشيد . كفشش را دراورد . به كف پاي جوان نگاه كرد . تمام كف پا گوشتش معلوم بودوديگر پوستي نمانده بود . صورت جوان خوني ولبهايش ترك ترك بود.
مرد دست راست جوان را دردستش گرفت وفشرد . جوان به زحمت گفت : فردا منو مي برن
بيمارستان تا دستم را كچ بگيرند .

درسلول باز شد ،دو مامور جوان را كه به زحمت سر پا ايستاده بودبا خود بردند . درسلول بسته شد . مرد لبانش را به هم فشرد.
دو مامور جوان را در حاليكه دست راستش به دست يكي از مامورين با دستبند قفل شده بود سوار عقب يك وانت دوج كه شيشه هايش رنگ شده بود كردند .

بيمارستان عمارت اعياني سه طبقه بود كه در ميان باغي پرازدرختان كاج وسپيدارقرار داشت .
ارديبهشت ماه بود . گلهاي كاشته شده درحياط بيمارستان ( كه معلوم بود خوب به انها رسيدگي مي شود ) همه گُل داده بودند .بوي گُل همه جا پيچيده بود . جوان به زحمت از ماشين پياده شد.
وارد سرسراي بيمارستان شدند . يكي از سربازها كاغذي را به پذيرش بيمارستان داد . وقتي برگشت گفت: بايد برويم طبقه سوم . جوان به زحمت پله هارا بالا مي رفت .
پنجره ها همه باز بود . هوا ي بهاري وبوي گُلها را جوان با تمام وجودحس ميكرد . برگشت به سربازي كه دستش به دست او وصل بود گفت : من ادرار دارم . سرباز با نا ميلي كليد انداخت
و دستبند را باز كرد .
جوان دريك لحظه به سمت يكي از پنجره ها دويد ! وخودش را از پنجره به بيرون پرت كرد .
وقتي پزشك بالاي سر جوان رسيد جوان اخرين نفسهايش را مي كشيد و لبخند بر لب داشت !

پ . ن بهار، بیاد حسن نیک داوودی نوشته محمود کی نژاد

پ . ن این نوشته فقط یک داستان است وسندیت تاریخی ندارد !!

Read Full Post »

Capture

مار میشین دیلواپَسهَ ،غوصه خورهِ می دَستهَ جا
جاقالان بیگید اونهَ تی زای وَگَردهِ اَ روزان
بیمیرم تی نامِ ره ،تی او دونهَ چوشمانهِ ره
مار مَرَهَ حلال کُون،کَرَه دِه واوینم مامان
مامان جان پیله خانوم گوله مریم خسته
دینی کی چُتو تی زای جوانی پیر بوسته
مامان کی اَمرَه جوز تو بَگَم می رمزه و رازه
تَرَه کَم دَرَمه مار ،مامان هَن می نیازه
مامان تی جان قوربان ،تی او چومانَ قوربان
مَرَه حلال کُون مار،وَگَردَم جان مامان
مامان دنی چقد مار تی مانَستَن ایساده
دنی اَ خاک چقد زای هچین هچین فیشاده
من از تو یاد بیگیفتَم کی می سر هَتو بُجورَه
تو می غم نوخور مار جان کی تی غم بوخوره
مامان تی جان قوربان ،تی او چومانَ قوربان
مَرَه حلال کُون مار،وَگَردَم جان مامان

برگردان شعر از گیلکی ب فارسی

مادرم دلواپسه ،غصه میخوره از دست من
رفقا بهش بگین که بچه اش همین روزها برمیگرده
بمیرم برای اسم تو ،برای دو چشم های تو
مادر منو حلال کن ،دیگه دارم میبُرم (کم میارم)مامان
مامان جان ،خانم بزرگ ،گل مریم خسته
می بینی که چطور بچه ات در جوانی، پیر شده؟
مامان به چه کسی جز تو رمز و رازمو بگم؟
تورو کم دارم مادر ،مامان همین نیازه منه
مامان قربون تو و چشم های تو
منو حلال کن مادر ،بر میگردم به جان مامان
مامان می دونی چقدر مادر شبیه تو وجود دارن؟
می دونی این خاک ،چقدر بچه رو همینطور بیخود دور ریخته؟
من از تو یاد گرفتم که سرم اینجور بالاس
تو غم منو نخور مادر جان ،چه کسی غم تو رو می خوره؟
مامان قربون تو و چشم های تو
منو حلال کن مادر ،بر میگردم به جان مامان

برای دانلود لطفن اینجا کلیک کنید

پ . ن نمی دونم تا ب الان چندبار ب این شعر و آهنگ زیبای شاهین نجفی گوش دادم اما همینقدر می دونم با هر بار گوش دادن ب شدت گریست م / دست مریزاد شاهین جان

Read Full Post »

Erfan Baghdashtian Gajamoo

حافظ گشوده ایم، و چه زیباست فالتان
حتمن قشنگ می شود امسال حالتان
با آن زبان فاخر و ایرانی اصیل
فرخنده باد روز و شب و ماه و سالتان

دو هفته ای از آغاز یک روز یا سال تکراری ب نام ” نوروز 92 ” گذشته و دوست داشتم به عنوان اولین مطلب در این سال جدید، پوستر و یا تقویم فوتبالیست های نوجوان  13 سال ملوان بندرانزلی که اتفاقن بچه ی خواهرم ” ایستاده نفر پنچم از چپ ” در این تیم بازی می کنه و تیم شون قهرمان استان گیلان شده را منتشر کنم که مطمئن م سالهای آینده از او بیشتر خواهید شنید
به هر حال طبق عادت و یا وظیفه سال نو را به همه شما عزیزان و سروران تبریک میگم امید که سال 92  چه در مسائل عاطفی و چه کاری، بهتر از همه ی سالها برای همه ی شما باشه
هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز

Read Full Post »

Older Posts »

%d bloggers like this: