Feeds:
Posts
Comments

Archive for the ‘داستان کوتاه’ Category

Bahar Gajamoo

درسلول را باز كردند وجوا ن را هول دادند داخل سلول ! . دست ما مور كه به پشت جوان خورد ، مثل اينكه هزاران سوزن به پشتش فرو كرده اند . چند قدم جلوتر ايستاد چشمانش تار مي ديد . كف پايش مي سوخت . گيج ومات همانطور سرپا ايستاده بود.
پيرا هنش به زخم پشتش چسبيده بود . كم كم گيجي اش برطرف مي شد! .
چشمانش بهتر مي ديد . كف پايش هم چنان مي سوخت . جواني بود قد
بلند ، قوي هيكل و سيه چرده . از ته سلول صدايي شنيد كه مي گفت : جوان چرا سر پا ايستادي
بيا بشين .
جوان تازه متوجه شد كه يك مرد انتهاي سلول روي زمين نشسته و پا هايش را دراز
كرده است .
جوان رفت و كنار مرد نشست . مرد پرسيد : خيلي كتكت زدند ؟ . جوان گفت نه،من كم طاقتم !! .
جوان موقعيتش را سنجيد ، سلول تقريبن دو متردر سه متربا ديوارهاي كچي كثيف كه جا به جا روي ديوارها نوشته هائي به چشم مي خورد .
مرد پرسيد: پشت وپاهات مي سوزه ؟ .
جوان گفت : اره .
مرد گفت عيب نداره عادت مي كني !! .
جوان به مرد نگاهي كرد . مرد جثه اي ضعيف داشت ،موهاي جلوي سرش ريخته بود ، به كف پا ها يش نگاه كرد
جا به جا ترك خورده بود .لبخندي بركنج لب داشت !! .
مرد پرسيد : كي تورو گرفتند ؟ امروز صبح . سر قرار لو رفتي ؟ . نه ريختند محل كارم منو گرفتند .
مرد به جوان گفت : كفشهاتو در بيار، درد پاهات كمتر ميشه .
جوان كفشهايش را دراورد . جورابهايش براثر ضربه هاي كابل تكه تكه شده و به زخمهاي كف پايش چسبيده بود .
مرد گفت : حالا تكه هاي جورابها يت رااز پاهات جدا كن ، درد داره ولي آگه اين كارو نكني زخمات دير خوب ميشه ودرد بيشتري مي كشي .
جوان با اينكه درد زيادي مي كشيد ا ين كار را كرد .
مرد گفت : حالا بايد پيراهنت را كه به زخمهاي پشتت چسبيده از زخمها جدا كنيم . با خنده گفت : تحمل داشته باش . مرد پيراهن را كه به زخمهاي پشت جوان چسبيده بود با وسواس جداكرد. درد زيادي داشت ولي
جوان تحمل كرد . زخمها دوباره شروع به خونريزي كردند .
مرد گفت : عيب نداره كمي خون مياد بعد وا ميسه ، دردش هم كمتر ميشه . مرد گفت : حالا پاهاتو مثل من درا ز كن
تا كف پاهات هوا بخوره ، دردش كمتر ميشه . مرد پرسيد : اهل كجا هستي ؟
جوان گفت : پهلوي چي هستم .
مرد گفت ياد حسن نيك داوودي به خير تكه تكه اش كردند حرفي نزد ،اگر حرف زده بود من الان هفت كفن پوسانده بودم !!. مرد هم چنا ن لبخندي گوشه لبش بود .
جوان شروع به گريستن كرد . مرد همانطور كه لبخند بر لب داشت گفت : درد دارد ولي بايد تحمل كني !! . جوان هق هق كنان گفت : از درد نيست كه گريه مي كنم ! .
مرد پرسيد : پس چته ؟ . جوان گفت : من حرف زدم ، نتوانستم شكنجه را تحمل كنم ! .
لبخند مرد محو شد . پرسيد : همه چي رو لو دادي ؟ . جوان با سر جواب منفي داد . لبخند باز برلبان مرد نشست . جوان همچنان مي گريست . مرد دستي به سر جوان كشيدوگفت : جبران كن
وجبران كردن راهش گريه كردن نيست . تو بايد روحيه ات را بدست بياري .
جوان گفت : من عضو علني تشكيلاتم هستم ،چهار، پنج تا از خونه هاي بچه هاي مخفي را من اجاره كرده ام ،كمكهاي مالي وامكانات رامن از هوا دارا جمع مي كنم وبه تشكيلات ميرسانم .
يكي از بچه ها كه رابط من بودسر قرار لو رفت ، زير شكنجه طاقت نياورد واسم مرا داد .
مرد پرسيد : چه قدرحرف زدي ؟ . جوان گفت : ادرس يكي از خونه هاراكه ميدانستم كسي ديگه از اونجا استفاده نمي كنه واسم چها رتفر از هوا دارا را . مرد لبخند بر لب پرسيد :
بازم كسي را مي شناسي ؟ . جوان گريه كنان گفت اره . مرد پرسيد : فردا چه مي خواهي بكني ؟ . جوان گريه كنان گفت : نميدانم ،طاقت شكنجه را ندارم . مرد پرسيد : بازجو كيه جوان گفت : (‌ حسيني ) . جوان هم چنان ميگريست . مرد لبخند برلب دو باره دستي به سر جوان كشيدوگفت : اگه گريه نكني وكمي ارام بگيري من يه راه بهت نشون ميدم كه فردا جلوي ( حسيني ) در بياي . تويه قهرمان ميتوني بشي جوان گريه نكن !! .
ارامش مرددر جوان هم تاثير كرد. گريه اش قطع شدوارام نشست . درد كف پاهايش كمتر شده بود . مرد گفت : فردا ديگر چيزي نگو !!! . ( حسيني ) از ان مادر قحبه هاست خيلي بي رحم است ( چون تو روز اول حرف زده اي فردا وقتي سكوت تورا به بيند فشار بيشتري به تو خواهد اورد ،چند برا بر بيشتر ازانچه كه اگر از اول حرف نمي زدي ) . اين كارتو بيشتر از ان ارزش داردكه اگر ازاول حرف نمي زدي !! . به بين همه رفقايت چشمشان به تو است
چشمان جوان برقي زد . مرد گفت : شكنجه اولش درد داره !! بعد از مدتي ديگه درد را حس نمي كني ! فقط اولش را بايد تحمل كني !! . جوان تصميمش را گرفته بود وكاملن ارام بود .
زمان به كندي مي گذشت ومرد همچنان لبخند بر كنج لبش بود .
در سلول باز شد وماموري ا مد وجوان را برد . لبخند از كنج لبان مرد محو شد .

هفت ، هشت ساعت گذشت . ديگر لبان مرد به لبخند باز نبود .نگران ومظطرب بود . ا و پهلوي چيها را خوب مي شنا خت . با حسن در پلي تكنيك درس مي خواند دو سال جلوتراز حسن بود .با هم وا بسته به يك تشكيلات بودند . به سلول نور طبيعي نمي رسيد ،شبانه روز يك لامپ كم نور روشن بود ولي مرد حدس مي زد غروب شده است .

درسلول باز شد . دو نفر ما مور جوان را كشان كشان اوردند ، كف سلول ولش كردند ورفتند .
مرد به جوان نزديك شد . جوان به زحمت لبانش را باز كرد ، گفت ( چيزي نگفتم ) . مرد بر كنج لبانش لبخند هميشگي نشست . مرد در يك بر رسي از وضعيت جوان متوجه شد كه ( حسيني ) جاي سالمي براي جوان نگذاشته ودست چپ جوان هم شكسته . مرد جوان را از وسط سلول به گوشه اي كشيد . كفشش را دراورد . به كف پاي جوان نگاه كرد . تمام كف پا گوشتش معلوم بودوديگر پوستي نمانده بود . صورت جوان خوني ولبهايش ترك ترك بود.
مرد دست راست جوان را دردستش گرفت وفشرد . جوان به زحمت گفت : فردا منو مي برن
بيمارستان تا دستم را كچ بگيرند .

درسلول باز شد ،دو مامور جوان را كه به زحمت سر پا ايستاده بودبا خود بردند . درسلول بسته شد . مرد لبانش را به هم فشرد.
دو مامور جوان را در حاليكه دست راستش به دست يكي از مامورين با دستبند قفل شده بود سوار عقب يك وانت دوج كه شيشه هايش رنگ شده بود كردند .

بيمارستان عمارت اعياني سه طبقه بود كه در ميان باغي پرازدرختان كاج وسپيدارقرار داشت .
ارديبهشت ماه بود . گلهاي كاشته شده درحياط بيمارستان ( كه معلوم بود خوب به انها رسيدگي مي شود ) همه گُل داده بودند .بوي گُل همه جا پيچيده بود . جوان به زحمت از ماشين پياده شد.
وارد سرسراي بيمارستان شدند . يكي از سربازها كاغذي را به پذيرش بيمارستان داد . وقتي برگشت گفت: بايد برويم طبقه سوم . جوان به زحمت پله هارا بالا مي رفت .
پنجره ها همه باز بود . هوا ي بهاري وبوي گُلها را جوان با تمام وجودحس ميكرد . برگشت به سربازي كه دستش به دست او وصل بود گفت : من ادرار دارم . سرباز با نا ميلي كليد انداخت
و دستبند را باز كرد .
جوان دريك لحظه به سمت يكي از پنجره ها دويد ! وخودش را از پنجره به بيرون پرت كرد .
وقتي پزشك بالاي سر جوان رسيد جوان اخرين نفسهايش را مي كشيد و لبخند بر لب داشت !

پ . ن بهار، بیاد حسن نیک داوودی نوشته محمود کی نژاد

پ . ن این نوشته فقط یک داستان است وسندیت تاریخی ندارد !!

Read Full Post »

zendani Gajamoo

اولین بار است که پا به زندان می گذارد. همه جا دیوار! به محض ورود چشم بندی تیره رنگ به چشمش می زنند که نتواند همان دیوارها را هم ببیند.
اکنون در اتاق انتظار نشسته است و از پشت آن پرده ی سیاه همه چیز را می بیند و همه چیز را می شنود.
تازه اومدی؟
آره ، همین الان…
یکی سرش داد می زند: خفه شو…
ویک مشت محکم به سرش می خورد وبرای مدتی خفه می شود.
از راهروی اتاقهای بازجویی صدا می آید. صدا نزدیک و دور می شود.تمام حواسش را جمع می کند. چقدر این صدا برایش آشناست.
اولین بار است که این صدا را، آن هم به این شکل و در این وضعیت می شنود.
صدا، صدای شلاق است و بعد از هر شلاق صدای فریاد یک پسر جوان است که به گوش می رسد:
یا ابو الفضل… یا ابوالفضل…
با شنیدن آن صدا، گویی که یک قالب یخ را تکه تکه می کنند و در وجودش می ریزند. با اینحال کمی بیشتر دقت می کند. فریاد از اتاق ته راهروست.
بی شرفِ منافق …..خفه شو……و صدا در یک آن خفه می شود.
بعد از چند لحظه همان صدایی که گفته بود خفه شو، داد می زند: حرف بزن بی شرفِ منافق، حرف بزن !
دیگر صدایی نمی آید و یا او دیگر آن صدا را نمی شنود.
راهرو شلوغ است و هرازچندگاه یکی را هُل می دهند به داخل اتاق انتظار و بعد پچ پچ های داخل اتاق با فریادهای شعار گونه و فحش های بس رکیک سرتاسر راهرو. عجب هارمونی ست اینجا! همه حواسش به راهروست.
برادر، پاهام خیلی باد کرده، نمی تونم راه برم.
راه برو راه برو، خوب می شه.
آخه خیلی درد داره، بذار یه خرده بشینم.
گفتم راه برو، خوب می شه.
همه دارند می دوند. برادر، بازجو، پاسدار…
نگهبان اتاق انتظار از یکی می پرسد: برادر چی شده، چه خبره؟
یه منافق تو دستشویی خودکشی کرده…
بعد از چند لحظه، راهرو سراسر سکوت می شود. سکوت مطلق.
اینک راهرو خلوت است و ساکت.
بلند شو، چشم بندتو درست کن.
تعدادی به صف می ایستند و دستها روی شانه های همدیگر. به جزخود نگهبان که یک چوبدستی دارد و نفر اول دستش را به آن چوب گرفته است. و آنجاست که او می فهمد “چقدر زندانی ها نجس هستند!”
صف زندانی ها از راهروی اتاق های ضجه و ناله و شلاق و مقاومت دور می شوند و به بند دو می رسند. هر کدامشان را به داخل اتاقی هُل می دهند که پر از زندانی ست و در حین ورود به اتاقی که او قرار است وارد آن شود، یکی می گوید: برادر اینجا که اصلا جا نیست و جواب می شنود: ساکت، خفه شو.
تخت خوابی دو طبقه در یک گوشه اتاق، اتاقی با ظرفیت پنج الی شش نفر، اما سی و پنج نفر زندانی را که اکثرا ریشو هستند در خود جای داده است. به محض ورود عده ای دورش را می گیرند و سوال پیچش می کنند. از نحوه دستگیری و از بیرون زندان و چند تایی هم از راهروی بازجویی و بعد همه پخش می شوند.
ساعتی بعد صدای اذان با آخرین طول موج از راهروی بند به گوش می رسد و همه آن سی و پنج نفر بلند می شوند و نماز می خوانند و او آنجا در آن اتاق سرتاسر دیوار تنها می ماند. و تنهای تنها به خود می پیچد و نمی تواند باور کند که آنها واقعا نماز خوانند و یا فقط ادای نماز را در می آورند.
این داستان نماز، برای چهار شب و چهار روز تکرار می شود، تا اینکه او را برای بازجویی می برند و در بازگشت به بند، اتاقش عوض می شود. این بار اتاق بزرگتر است، اتاقی با ظرفیت ده الی دوازده نفر اما با هفتاد و پنج زندانی که اغلب شان نماز می خوانند و او هنوز نمی داند چرا.
شاید به خاطر جوّ شک و تردید ما بین خود زندانی ها و شاید وحشت از زندان و یا زندانبان که هر چند دقیقه از دریچه نگاه می کند و نا گهان در را باز می کند برای غافلگیر کردن آنهایی که مشغول نماز خواندن هستند یا تماشای تلویزیون.
این اتاق، اتاق شماره سه، بند دوهمه اش دیوار است. حتی پنجره را هم از بیرون رنگ تیره زده اند که مثلا زندانی ها نتوانند موقع هواخوری همدیگر را ببینند، اما باز می شود گاهی یکدیگر را از لای روزنه های بسیار کوچک دید. امروز برف می بارد. اولین برف زندان. به طرف پنجره می رود و پیش خود می گوید: چقدر زیباست.
همین یک روزنه کافی ست برای دیدن، برای شنیدن، برای قدم زدن و هوا خوری.
امروز چهارشنبه ست. صبح چهارشنبه. اسامی برخی از زندانیان از بلند گوی بند خوانده می شود که وسائلشان را جمع کنند و آماده باشند برای رفتن!
اینک غروب است، غروب چهارشنبه. حدود بیست و پنج نفر از زندانی ها با کلیه وسائلشان از این اتاق رفته اند.
امروز اتاق بر خلاف روزهای قبل بسیار ساکت است.
ناگاه صدای تیر و تفنگ می آید، از بیرون و از پشت پنجره و از بالای آن تپه های پشت دیوار بند. در یک آن حس می کند که هوای اتاق چقدر سرد شده است. تمام تنش یکپارچه می لرزد و بعد صدای تک تیر، مثل تک تیرهای خلاص به گوش می رسد. همه ساکت هستند. به نظر می رسد در همان حال وهوا همه دارند صدای تک تیرها را می شمارند. در آن لحظات، چیزی دراومی میرد و این حالت یکباره مردن را در صورت دیگران هم می بیند.
و این داستان هر چهارشنبه صبح و غروب برای تک تک زندانیان اتاق سه بند دو تکرار می شود. مثل یک کابوس.
اکنون سی سال ازآن روزها گذشته ست واو کما کان تمام وجودش پر از آه و درد و ترس است. فرق نمی کند کِی و کجا. در پیک نیک ، کنار دریا، در مهمانی، سخنرانی و در ونکوور بزرگ…
وقتی یکی او را صدامی زند و می گوید: وسائل ات را جمع کن!

پ . ن شامل کناری، ونکوور

Read Full Post »

manghal Gajamoo

آخه بگو نونت کم بود آبت کم بود. برای خودت یه کلاسی داشتی و بروبیایی وتوی یک فروشگاه کانادایی به اسم رونا وان هم در یکی از بهترین شهرهای دنیا- ونکوور- نشسته بودی با کلی ناز و اِفاده. ای کاش اینقدر ساعت شماری نمی کردی دقیقه شماری نمی کردی ثانیه شماری نمی کردی که مثلا یه خواستگار خوب برات پیدا بشه. ولی مگه این هوای لعنتی ونکوور به کسی اَمون می داد که بیاد فروشگاه! به خصوص شنبه و یکشنبه ها که مردم بیشتر کباب درست می کنند.همش ابری و بارونی! آخه این چه بهاریه، این جه تابستونیه! این صاحب فروشگاه هم که خیلی دندان گرده. قیمت ها رو یه خرده پایین نمی یاره. البته مشتری زیاد می یاد و خدایی همشون از من خوششون می یاد. ولی وقتی به هوای پشت شیشه فروشگاه نگاه می کنند، از گرفتنم منصرف می شوند.
انصافا قیمت ام منطقی یه. ولی نه برای روزهای بارونی. نه برای روزهایی که مردم توی مود خوبی نیستند.اما خودمونیم دیگران رو راحتتر می خرند. چون آنها مخصوص بالکن آپارتمانها و بک یارد خونه های کوچیکه. اما امثال ما برای پارک و هوای آزاد و چمن سبز و کنار دریاچه و… سرتان را به درد نیاورم. تا اینکه هفته پیش هوا شناسی ونکوور اعلام کرد که این هفته به خصوص آخر هفته آفتابی خواهد شد.
صاحب فروشگاه زودی قیمت منو آورد پایین. البته نه آنقدر پایین. یه شصت و پنج درصدی پایین تر از قیمت اصلی ام. یعنی با مالیات دوازده درصدی می شدم حدود شصت دلار. حقیقتا یه خرده ته دلم شاد شدم. آخه عشق آتیش و زغال و کباب و هات داگ داشت دیوونه ام می کرد.
انگار مشتریها منتظر شکستن قیمتم بودند. سیل جمعیت بود. به قول کانادایی ها دور کراش شد! خلاصه بازار منقلها خیلی داغ شد.
رفیقهای من و همنشین های من یکی یکی می رفتند. تا اینکه یه آقایی اومد طرف من. البته خیلی ها می آمدند. بگذریم. این آقا ایرانی بود. آخه میدونید که ایرانی تو شهر ونکوور، به خصوص نورت ونکوور فراوونه. نمی دونم پنج هزار . ده هزار و شاید هم بیست هزار. به خاطر همین به راحتی میشه از لهجه ی انگلیسی شون تشخیص داد که کجایی هستند و حتی کدامیک از شهرهای ایرانند. حالا این شمالی بود وازمن خیلی خوشش اومد و زود منو خرید و خیلی هم خوشحال بود. همینکه سوار ماشین اس یو وی شدیم. آی فونشو در آورد و به یکی از دوستانش زنگ زد: سلام حسین چطوری. یه منقل از رونا خریدم قیمتش مفت. از نصف هم کمتر. فردا بریم برای پیک نیک. منقل از من و زغال از شما. بفهمی نفهمی یه ذره ناراحت شدم از شکل صحبتش در مورد من. حالا چی می شد مثلا می گفتی این منقل که من خریدم خدایی خیلی بیشتر از این می ارزید. ولی خب همینه دیگه. نمیشه خر و خرما را با هم خواست.
انصافا صاحبم که اسمش کیوان بود در تلفنهای بعدی کلی از من تعریف کرد و به همه گفت که فردا یکشنبه منقل تازه شو میاره برای آب بندی شدن!
پیش خودم گفتم لابد آب بندی شدن یه چند تا سوسیس و بال مرغ و از همین چیزهاست.
ظهر یکشنبه است و مرا به سوی پارک امبل ساید وست ونکوور می برند برای آب بندی شدن. به محض ورود به پارک و دیدن دوستان کیوان چشمم به یکی شبیه خودم می افتد البته زوار در رفته و خسته و کوفته در گوشه ای افتاده.
دوستان کیوان به محض دیدنم حسا بی از من تعریف می کنند و از شما چه پنهان، من هم به همان اندازه باد به غبغب می اندازم و با کلی ناز و کرشمه به ان منقل پیر، بغل دست او می نشینم. غافل از اینکه کیوان چه نقشه ای برایم کشیده نیز دوستانش حسین، بهمن، شمس، علی و محمد به اتفاق خانواده هایشان چه آشی برایم پخته اند و من ساده مغز و ساده دل با دیدن ان پاکتهای بزرگ زغال و ظرفهای پر از غذا وآن همه آدم هنوز فکر می کنم و در این خیال خام هستم که من تازه عروسم و یا تازه دامادم و به قول کانادایی ها ورجن هستم.
خسته تان نکنم. مهمانها یکی یکی می رسند زری خانم، گیتی خانم، مژگان خانم وشهین خانم و محمد اقا وخیلی های دیگر.
بالاخره زنگ جشن آب بندی شدن زده می شود و بنده را می گذارند روی سکوی مخصوص و بعد پر از زغالم می کنند و بوم م م آتش ومن همچنان منتظر منقل های بعدی. چه خیال خام و باطلی. سیخها و کبابهاست که دارند می آیند. گوشت مرغ، گاو، گوسفند و نان بربری، لواش و سنگک.
آخه بی رحمها. از این همسایه کانادایی یاد بگیرید، که به یک بسته نان تست و چند تا بانز و هات داگ قناعت می کنند. چه خبره! انگار از قحطی فرار کرده اند. نه، تمامی نداره و گویا من تنها منقل این میدان هستم. تازه کیوان از محمد اقا می پرسد شما چه آورده اید و محمد آقا سر افرازانه جواب می دهد که من خوک آورده ام. خوک! کم مانده که سکته کنم که دوباره می گوید کمی گوشت خوک برای کباب آورده ام و از آن طرف گیتی خانم هم می گوید که من هم مقداری بال مرغ آورده ام و تازه اینجاست که معنی یک کم و یک ذره و یک مقدار را می فهمم و می بینم. یعنی به اندازه یک قابلمه بزرگ!
ای روزگار غریب.انگار از من گردن نازکتر، از من خجالتی تر و بلا نسبت شما آدمها و دوستان منقل ام از من خرتر و خامتر گیر نیاورده اند.هی کباب ،هی سیخ، هی زغال و هی آتش؛ والبته نه تنها کیوان بلکه همه وهمه. از مرد و زن. دختر و پسر و حتی این همسایه کانادایی که از این کبابهای خوشمزه نصیب او هم شده است، مدام هندوانه ست که زیر بغلم می گذارند و من از شما چه پنهان، یک ذره شیرتر و خرتر از قبل می شوم و در این هیاهوست که همان منقل پیر و زوار در رفته حالش به حال منِ بد بخت می سوزد و آستین ها را بالا می زند و به داد منِ فلک زده می رسد.البته نه داو طلبانه بلکه به دستور صاحبش که از قضا او هم ایرانی ست و ناگفته روشن است که همین منقل همسایه، حسابی لذتش راتا این لحظه از جزغاله شدن من برده است. ولی خب معلوم بود که قدیم قدیمها او هم مثل من روز آب بندی شدن داشته. به هر حال دمش گرم. با همه این اوضاع و احوال باز او بود که به دادم رسید.
بله، بالاخره آن روز فهمیدم آب بندی شدن یعنی چه!
وامروز که تو بالکن نشسته ام و یک چیزی هم انداخته اند رویم که مثلا از باد و باران و آفتاب در امان باشم، به آن روز آب بندی فکر می کنم و هنوز متوجه نمی شوم چرا می گویند آب بندی. من که اصلا ان روز هیچ آبی ندیدم ولی تا دلتون بخواد کباب دیدم. پس بهتر نیست که بگویند روز کباب بندی شدن؟ چرا که آنروز من واقعا کباب شدم!

پ . ن نویسنده شامل کناری – ونکوور
منتشر شده در نشریه ی فرهنگ شماره ی 224 – ونکوور – جمعه 11 آذر 1390

Read Full Post »

Roobah Gajamoo

روباه مکار پس از سالها که به عنوان نگهبان اول جنگل به فعالیت قانونی و غیر قانونی می پرداخت، بالاخره به اتهام قتل هفت خرگوش که به سرعت می دویدند، دستگیر شد و در کمال احترام به اتهام قتل عمد محاکمه شد. گرگ همکار معروف به گرگ عادل که به عنوان قاضی ریاست دادگاه را برعهده داشت، صبح زود جلسه علنی دادگاه را تشکیل داد. اما کلاغ های خبرنگار در جنگل می گشتند و دنبال محل تشکیل جلسه بودند. قاضی گفته بود جلسه علنی است، اما چون طبق ماده ۲۳۸ قانون، دادگاه موظف نیست محل تشکیل جلسه را رسما اعلام کند، بنابراین حتی اگر هیچ کسی هم در دادگاه نباشد به ما ربطی ندارد، چون جلسه علنی است.
اعضای هیات منصفه شامل هفت روباه به ترتیب روی صندلی نشستند. و همه با هم به قاضی گفتند: السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.
قاضی چنان نگاهی به آنها کرد که یکی یکی استعفای شان را نوشتند و از در پشتی دادگاه بیرون رفتند. قاضی لبخندی زد.
دادستان، روباه پیری به نام پیرکاردان ( پیرکاردن سابق) که پسرخاله متهم و پسر عموی قاضی بود. او به قاضی سلام کرد: السلام علیکم یا قاضی
قاضی گفت: سلام پسرعمو جان
وکیل مدافع متهم هم افزود: السلام علیک یا قاضی
قاضی گفت: سلام و زهرمار. دیشب با هم یک ساعت حرف زدیم. اینجا من بیطرف هستم. اگر به سلام کسی پاسخ بدهم حتما باید مظلوم باشد. در حالی که هنوز نیم ساعت به اثبات بی گناهی موکل شما باقیمانده است.
گوزن هم که وکیل مدافع خرگوش های مقتول بود، گفت: سلام آقای قاضی
قاضی گفت: سلام بر وکیل مدافع، شما حق نداری با شاخ در دادگاه باشی. طبق ماده 257 دادگاه، حمل شاخ به عنوان آلت جرم ممنوع و شاخ شدن در دادگاه مجازات دارد.
بعد قاضی با چکش روی تنه درخت کوبید و گفت: گوزن شاخدار به عنوان مجرم به دلیل دخالت در روند دادرسی، حضور مسلحانه در دادگاه، دشمنی با قوه قضائیه و مخالفت با قوانینی که من قصد دارم در ماه آینده تصویب کنم، دستگیر شده و عالیجناب روباه سوم به عنوان وکیل تسخیری وظیفه دفاع از مقتولین را به عهده دارد.
در همین موقع منشی دادگاه گوزن را از دادگاه خارج کرد و عالیجناب روباه سوم بر صندلی وکیل مدافع نشست.
پیرکاردان به عنوان دادستان گفت: من اولین شاهد را احضار می کنم. موش کور اولین شاهد ماست.
وکیل تسخیری گفت: همه می دانند که موش کور، کور است. او نمی تواند شاهد خوبی باشد.
قاضی گفت: مسائل خصوصی و شخصی موش کور به ما مربوط نیست. مهم این است که موش کور احساس می کند وقایع را دیده است و می تواند شهادت بدهد، چون خودش و ما قبول داریم.
موش کور بر صندلی نشست. دادستان از او پرسید: در مورد کشته شدن هفت خرگوش توسط روباه مکار هر چه دیدی بگو.
موش کور گفت: من چیزی ندیدم، البته می دانم که روباه مکار گناهکار نیست، ولی چون ندیدم فقط می توانم با قلبم شهادت بدهم.
دادستان گفت: من می خواهم چند شاهد دیگر را احضار کنم.
قاضی گفت: شاهد دیگری که کور نباشد نداریم، اما پنج روباه کلاهبردار داریم که قبلا محکوم شدند و در زندان ثابت کردند حیوانات خوبی هستند و حاضرند شهادت بدهند.
اولین روباه کلاهبردار در جایگاه شهود قرار گرفت و گفت: من با چشم خودم ندیدم که روباه مکار خرگوش ها را کشته باشد، چون در آن زمان من در زندان بودم و نتوانستم در صحنه قتل حاضر شوم، البته ممکن بود در صحنه باشم و بتوانم ببینم، ولی خودم ندیدم.
چهار روباه کلاهبردار دیگر هم در جایگاه حاضر شدند و شهادت دادند که چون در زندان بودند هیچکدام ندیدند که روباه مکار مرتکب قتل خرگوش ها شده باشد.
دادستان گفت: البته چند شاهد دیگر هم در مراحل مقدماتی بودند که من می توانم آنها را احضار کنم.
گرگ قاضی گفت: متاسفم، آن سه خرگوش که می خواستند شهادت بدهند، سه شب پیش برای شام به خانه من آمدند و چون خیلی خرگوش های بامزه ای بودند آنها را خوردم.
دادستان گفت: البته جناب قاضی! من فکر می کنم شاهد دیگری نیست. رای را صادر کنید.
قاضی گفت: بهتر است اعضای هیات منصفه اگرچه در جلسه نبودند، ولی حتما برای صدور رای بیایند تا من براساس نظر عموم اهالی جنگل نظر داده باشم. من که نمی توانم بدون نظر نمایندگان جامعه حیوانات نظر بدهم.
هیات منصفه وارد شدند و بر صندلی خود نشستند، و پس از ده دقیقه مشورت رای خود را چنین صادر کردند: « براساس شواهدی که ارائه شد و مدارک معتبری که دیدیم و اعترافات شخص قاتل، ما به این نتیجه رسیدیم که وی کاملا بی گناه است، اما صدور چنین حکمی هیچ فایده ای ندارد. پس او را به اشد مجازات محکوم می کنیم. چون در غیر این صورت به محض اینکه آزاد بشود همه او را به عنوان قاتل خواهند شناخت و هیچ کس نه به او کاری خواهد داد و نه به جناب قاضی و حضرت شیر و بقیه اعتماد خواهد کرد. به همین دلیل او را به اشد مجازات محکوم می کنیم. او باید ده سال در زندان بماند، که چون رفتارش براساس گفته نگهبانان زندان در آینده خوب خواهد بود، پس از گذراندن نصف مدت، بعد از پنج سال آزاد خواهد شد. ضمنا در جشن همین امسال هم زندانیان باید عفو شوند که این عفو به دلیل خدمات بی شائبه روباه مکار شامل حال او خواهد شد و او تا سه ماه دیگر آزاد خواهد شد. ضمنا با توجه به رفتار خوبی که متهم با بازجویان داشته است و همچنین مشکلات همسر و فرزندش، به او سه ماه تخفیف می دهیم. اما بخاطر اینکه این دادگاه مورد احترام جامعه عزیز حیوانات جنگل باشد، او را محکوم می کنیم که تا ده سال دیگر حق ندارد به قضاوت بپردازد. چون خودش هم گفته است که دیگر از این کار خسته شده است.
قاضی گفت: ضمن قدردانی از اعضای هیات منصفه، من این رای را کمی شدید دانسته و معتقدم با توجه به اینکه اعتماد مردم به اندازه پنج سال هم کافی است، روباه مکار را به پنج سال محرومیت از قضاوت محکوم می کنم.
جلسه دادگاه به پایان رسید و قاضی و دادستان و اعضای هیات منصفه و شاهدین تسخیری متهم را برسر دست بلند کردند و به جنگل بردند.
نتیجه گیری اخلاقی: هیچ گرگی قبل از خوردن خرگوش او را با ترازوی عدالت وزن نمی کند.
نتیجه گیری غیراخلاقی: تا وقتی چشم های فرشته عدالت با دستمال بسته است، نگران برگزاری جلسات دادگاه نباید شد.
نتیجه گیری ادبی: این داستان اقتباس شد از جیمز تربر / روز آنلاین

Read Full Post »

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند…!
شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه !
حوالی سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!!
به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند؛ چون هرکس از دیگری می‌دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می‌دزدید…
داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می‌گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می‌شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده…!
روزی، چطورش را نمی‌دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می‌خورد، سیگاری دود می‌کرد و شروع می‌کرد به خواندن رمان…
دزدها می‌امدند؛ چراغ خانه را روشن می‌دیدند و راهشان را کج می‌کردند و می‌رفتند…
اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه می‌ماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می‌گذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می‌توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون می‌زد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی‌گشت؛ ولی دست به دزدی نمی‌زد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل این کارها نبود.
می‌رفت روی پل شهر می‌ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می‌کرد و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است…
در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود !
چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!
او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد می‌شد، می‌دید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد می‌زد.
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمی‌زد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد می‌زدند، دست خالی به خانه برمی‌گشتند و وضعشان روز به روز بدتر می‌شد و خود را فقیرتر می‌یافتند…
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.
به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته می‌کشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی ؟!!!
قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از …
اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر می‌شدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی می‌کشیدند، فقیر می‌شدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها می‌دزدیدند.
فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد…!
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند…
تنها فرد درستكار، همان مرد اولي بود كه ما نفهميديم براي چه به آن شهر آمد و كمی‌بعد از گرسنگي مرد/ منبع

پ . ن ایتالو کالوینو (۱۵ اکتبر ۱۹۲۳ – ۱۹ سپتامبر ۱۹۸۵) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است. بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شده‌است. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریه‌پرداز ایتالیایی است که فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از مهم‌ترین داستان نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند.

پ . ن نام اصلی این داستان کوتاه شهر دزدان می باشد

Read Full Post »

مردی جیره غذایی الاغ خود را نصف کرد و با تعجب دید که الاغ ش باز مث گذشته کار می کند
روز بعد جیره نصف شده الاغ را نصف کرد و الاغ بیچاره باز هم کار کرد
مرد به طمع افتاد و روز بعد جیره الاغ ش را قطع کرد و الاغ بیچاره سرش را پایین انداخت و بعد از یک هفته جان داد و مُرد
این بود حکایت یارانه ها و ملت نجیب ایران البته بلانسبت شما

Read Full Post »

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد.
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: اِبرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش
همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی میخوای ننه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت میشه ننه بدم؟پیرزن یه فکری کرد گفت بده ننه! قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌گذاشت برای پیره زن
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت :
اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت آره سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره،سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟
پیرزن گفت : می خوره دیگه ننه،شیکم گشنه سَنگم می خوره
جوون گفت نژادش چیه مادر؟
پیرزنه گفت بهش میگن توله سَگِ دوپا ننه ! اینا رو برای بچه‌هام میخوام آبگوشت بار بگذارم
جوون رنگش عوض شد. یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن
پیرزن بهش گفت: تو مَگه ایناره برای سَگِت نگرفته بودی؟
جوون گفت: چرا؟؟
پیرزن گفت ما غذای سَگ نمی خوریم ننه. بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.
تا 1 ساعت هنگه شرافتش بودم/ رضا پاک سرشت

Read Full Post »

Older Posts »

%d bloggers like this: