Feeds:
Posts
Comments

Posts Tagged ‘امام زاده’

mordan Gajamoo

نقاب می زنی، می خندی
نگاه می کنی بی آنکه حرفی برای کسی داشته باشی
گلو مسدود از بغض های یک عمر و چشم ها پشت پلک هایت نعره ای برای باریدن را مخفی می کنند
حال و هوای مردن است درون اتاق
یک قدم زیر باران شاید آرزوی روزهای جوانیت باشد
به دنبال کسی تا واژه ای برایش معنی کنی
همه آروزهایت از قامت یک مفلوج کوتاهتر گشته و تو مشغول زومه مادری هستی که سر سجاده نفرین ت می کند تا اسیر خاک شوی تا دیگر نه با محمد کاری داشته باشی نه با قرآن
و فضای اتاق که با صدای یک نت از سال های خیلی دور خاکستر می شود
گریه می کنی سکوت می شکند و محکوم به بدتر بودنی
دست های خالی از هر محبت ی و نگاهی که شاید هرگز به یک محبت میهمان نگشته است
کلمه به کلمه سطر به سطر تو یک رانده شده از انسان ها، تنها بی واژه بی هیچ اعتراضی در انتظار ملک الموت به افق خیره گشته ای
و من مبهوت در نذرهایی که برای شفایم به امام زاده ولایت مان ریخته می شود

Advertisements

Read Full Post »

%d bloggers like this: